فردایش صبح از خواب بلند شدم، صدای بهم خوردن ظرفها نشان میداد مادر زودتر بیدار شده، بیرون آمدم و صورت تکیدهاش تا عمق جانم را سوزاند. سلام کردم. رفتم توی حمام. بغض کردم. دوش را باز کردم. قول دادم قویی باشم. ولی دل گرفته مهربان و مادر شعله قلبم را میگداخت. یادآوری اینکه ممکن است تنها امروز زن باشم و از فردا تنها شبیه یک زن باشم جانم را به درد میآورد. فکر کردم من بدون تخمدان چه شکلی میشوم. جایشان سوخت. دلم برایشان تنگ میشد. دست گذاشتم رویشان و گفتم شاید بشود پیوند تخمدان داد، فکر مسخرهای بود. به خودم دهن کجی کردم. جنین اهدایی هم میشد. اصلا اگر من دیگ فصل انتظار...
ما را در سایت فصل انتظار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 20
تاريخ: يکشنبه
9 آبان
1395 ساعت: 17:55